تبليغاتX
•* *• پرستوی آرزوها •* *•
*با پرستوی آرزوها پرواز کن تا بی نهایت*

عاشقی گـــوهــر پاکیست کـــه در هــر کس نیست
اوج پـــــــرواز عـــقـــاب پـــهنه ی کــــرکــــس نیست

نـــاکــســـان شــکـــل کــســـانند ولی پـــشـت نقاب
مــظـــهـــر پــاکــی قـــلـــب جـــامه ی اطلس نیست

گــرچـــه عــاشــق بــه زبـــان هیچ نگوید جــز عشق
لـــیـــک در وادی عــشــق خوش زبانی بس نیست

عـــشـــق طــوفـــان و در آن مـــرد عــمــل بایـد بود
مدعی گـــرچــه خــــوش آواز ولی جـز خس نیست

دلــــک ســاده ی من پــنـــد مــــرا گــــوش بـــگـــیـر
هر که از عشق سخن گفت که آنکس کس نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 14:17  توسط * رضیه * | 

  گـل سرخ و سفید خونه ی من

حلالت باشه آب و دونه ی من

به هر جا رفتی و منزل گرفتی

بکن یاد از دل دیوونه ی من

عزیزترینم روي كلمه ي گل ( توی متن شعر )   کلیک کن

 یه صفحه ی مشکی باز می شه ..

  کلیک چپ موس رو حرکت بده .......همش تقدیم به تو

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1390ساعت 16:6  توسط * رضیه * | 

ليلي گفت: موهايم مشكي است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج. دلت توي حلقه هاي موي من است. نمي خواهي دلت را آزاد كني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟

مجنون دست كشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم، دلم را هم.

ليلي گفت چشم هايم جام شيشه اي عسل است، شيرين. نمي خواهي عكس ات را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را ؟

مجنون چشم هايش را بست و گفت: هزار سال است عكسم ته جام شوكران است، تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟

 ليلي گفت: لبخندم خرماي شيرين نخلستان است. خرما طعم تنهاييت را عوض مي كند، نمي خواهي خرما بچيني؟

 مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم .

ليلي گفت: دستهايم پل است، پلي كه مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.

 مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام.آنكه مي پرد ديگر نيازي به پل ندارد.

ليلي گفت: قلبم اسب سركش عربي است، بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟

 مجنون هيچ نگفت. ليلي كه نگاه كرد، مجنون ديگر نبود.

 تنها شيهه اسبي بود و ردپايي بر شن.

 ليلي دست بر سينه اش گذاشت صداي تاختن مي آمد.

اسب سركش اما در سينه ليلي نبود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 16:20  توسط * رضیه * | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست            بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
عشق آن شب مست مستش کرده بود            فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او            پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای            بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای            وندر این بازی شــکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی            دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن            من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم            این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم            در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی            من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم            صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد            گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت            غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
روز و شب او را صـــدا کردی ولی            دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی            در حــــــریم خانه ام در می زنی
حــــال این لیلا که خوارت کرده بود            درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا
شاهت کنم            صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 16:16  توسط * رضیه * | 

بـیـا ای آشــنـا دیـگـر کـه دلـتـنـگـم ز بـیـگـانـه

رهــا کـن روح بـیـتـابـم از ایــن دنـیـای دیـوانـه

نـمـانـده طاقتی جـانـا بـیـا دردم تـو درمـان کن

که دل از خـنـجـر یـاران شـده صـدبـاره ویرانه

فـنـا شـد عـمر بی حاصل بیا طرحی ز نو شاید

که عمری بر خطا رفتم به مسجد یا که میخانه

شـدم در مـکـتب و دیدم همه رسم دغل بازی

عطایش بـر لـقـا دادم چـنـین مـحـراب و پـیمانه 

هـمـه لـیـلای مجنون کش همه مجنون بی لیلا

بـمـان ای آشـنـا بـا مـن رهـایـم کـن ز بـیـگـانـه

نوشته امیر حسین مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 19:51  توسط * رضیه * | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دردنیای آلوده به نفس در دنیایی که آزادی به معنای حقیقی خود وجود ندارد و سخن گفتن آزادانه جرم است در قرن دود و ماشین وبلاگ بهترین مکان برای گفتن حرفهای ناگفته است بهترین وسیله است برای انتقال عشق بین افراد..در جای جای این دهکـــــده جهــــانی هرچند آن هم به نوعی آلوده ومحدود شده است باز بیشتر از دنیای به اصطلاح واقعی می توان بی نقاب بود

نوشته های پیشین
فروردین 1390
اسفند 1389
مرداد 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM