تبليغاتX
•* *• پرستوی آرزوها •* *•
با پرستوی آرزوها پرواز کن تا بی نهایت
سلام  امروز واستون خلاصه یک داستان رو میذارم که دیونشم

خیلی دراماتیکه .حتما بخونید.

پشت نت های شاد پیانو     

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
-
ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
-
حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

                      

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 20:32  توسط •* *• رضیه •* *• | 

خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته


تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم، اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد


خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه

خدا حافظ پرستو ی من

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 9:47  توسط •* *• رضیه •* *• | 
  

از این نخوت و سردی روحم          از این تنهایی میون این همه آدم                               

  از سکوت با هزاران فریاد                  از گذشت سنگین ثانیه ها  

   از این لبخند تصنعی                        از این عشق های زود گذر                               

  از رکود در مرداب هستی      از تاریکی شبهای بی تو بودن                           

  از شبهای مهتابی بدون ماه دلم      از هجوم غم بر قلب شکسته ام                     

  از سنگینی درد بر شانه هایم          از اقیانوس اشک بر روی گونه هایم                     

  از کویر آرزوهای محالم                       از مهربانی قلب نامهربانت   

 از سردی قلب سنگی تو                     از بی روحی نگاههایت بر نگاهم                            

  من از این همه دروغ خسته ام خسته ام خسته ام

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 22:58  توسط •* *• رضیه •* *• | 

رفتی حالا به کی گم خیلی دلم تنگه برات
می خوام یه بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلای سرخ می یومدم به دیدنت
نه اینکه با بخت سیاه چشمای سرخ ببینمت
گلا پرپر می کنم سر مزارت
تا ابد بارونی چشمای نازت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک از تو یادگاری چشمای نازت
پاییز غریب بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی
گل من دنیای من بود
گلمو ازم گرفتی
تک و تنها زیر بارون
حالا که نیستی کنارم
می زارم سر به بیابون
هنوزم بارون می باره تو می یای انگار کنارم خودتم بهتر می دونی تا صبح واسط می بارم
پاییز غریب بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی گل من دنیای من
بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 21:55  توسط •* *• رضیه •* *• | 

محبوب شبهای تارم...
اشک چشم چه قابل دارد چون تویی را
که نگاه حمایتگرت را از من دریغ نمی کنی
سردی دستانم را ، یخ زدگی درونم را
به تو می سپارم
که هر بار دست از دستانت بیرون کشیدم
به هر راهی که دانستی
بازم خواندی

...مهربان ترینم
بی ادب نیستم ،
می دانم ، می دانم که برای ورود به هر مکان مقدسی
می بایست کفشهایم را از پا درآورم
صورتم را به آسمانت گیرم
دست دلم را به زلفت گره زنم
و نامت را بر زبان جاری کنم
اجازه بگیرم و وارد شوم..


ببخش نازنین...
این بار بر دلم ببخش که بی تاب بود و بی قرار
آخر هر جا سر گردانده بود
تو را دیده بود
و آمده بود .. تا در هر قدم
تعلقی را بر جای گذارد
قدم اول.....
دومین قدم...
قدم سوم....
امشب دلم هر چه بود جز تو را از خویش تکاند


ببین عزیز دل
نگاه کن
ببین که امشب جز تو
هــــــــــــــــــیچکس در این خانه نیست
آخر تو  کمک کردی که از غیر خالی شود..
آن قدر هر بار مواظبتش کردی
که دیگر میدانم من معشوقم و تو عاشق
امشب یقین کردم ، یقین بر عاشق بودنت ، یقین بر عشق تو
آزادم ، آزاد ،  از غیر تو ..از هر چه جز توست آزادم

نمی گویم تو در صدر منزل دلی
نه ، صاحب منزلگاه دل تویی

صاحبخانه ی دل من تویـــــــی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 9:24  توسط •* *• رضیه •* *• | 

عاشقانهعشق رويايی اون خامم کرد

                                    شور ديوانگی اش رامم کرد

پای تا سر همه اميد شدم

                      شعله ور گشتم و خورشيد شدم

نرگس فتنه گرش دامم شد

                              عشق او منبع الهامم شد

نقش او بود همه اشعارم

                                 خنده هايم نگهم گفتارم

خوب چون ديد گرفتار دلم

                                   آفتی شد پی آزار دلم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 22:35  توسط •* *• رضیه •* *• | 
کمی صبر کن عزیزم.
دلم میخواهد تو هم در کنارم باشی
می خواهم بگشایم دل را
و وارد شویم با هم بر دنیایی فراسوی آنچه هست
بالاتر از آن چه دیدنیست
و فقط می توان حس کرد
و با حس کردن آن شادمانه زیست...

چشمانت را ببند و هر وقت گفتم بگشا...

تا آرام .. آرام باز کنیم با هم لایه لایه های دل را...

باز کن عزیز.... باز کن...

...می بینی ؟ !! ...چه زیباست جهان دل
آسمانی بیکرانه و آبی ترین ، از طلوع خورشید یادت که ابرهای سیاه بی تو بودن را از خویش می راند
دشتی وسیع از چمنزارهایی که با وزش کوچکترین نسیم از کویت به رقص در می آیند
کوهایی استوار از اراده ای برای وصل جاودانه ات که زین پس با شدیدترین بادهای ترس ، اندوه و درد به یاری خودت نخواهند لرزید

دریایی عمیق ، قدیمی و مواج که به عشــــق نام تو بر صخره های دلم میکوبد
جاده ای منتهی به تو که در هر قدمش تابلوی ؛ ورود غیر ممنوع : نصب کرده ام
غاری برای شیرین خلوت من و تو
میخانه ای سر شار از می ناب
عشــــــق تو
و محرابی که نیست جز میان طاق دو ابروی تو
...
عــــــــشق من در هر لحظه با تو مدام است ، مدام
دلبریت افسونم می کند
کمند گیسویت مدهوشم
و لبهای زیبایت مرا به خویش می خواند
و من فرو می روم در تو و با تو یکی می شوم
ای به فدای نازنین چشم سیاهت

جهان دل من با تو

آخر عــــــــــشق است  ، ....

... و .. بی تو !!!!

آن روز مبــــــاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 15:3  توسط •* *• رضیه •* *• | 

  روزی تمام احساسات آدمی گرد هم

 جمع میشن وغایم موشک بازی می کنن.

 دیوانگی چشم می ذاره همه میرن غایم

 میشن.تنبلی اون نزدیک ها غایم میشه

 حسادت میره اون ورغایم میشه عشق

 میره پشت گل رز.

 دیوانگی همه رو پیدا می کنه به جز عشق

 حسادت عشق رولو میده و به دیوانگی میگه

 که رفت پشت گل رز عشق نمیاد بیرون دیوانگی

 هر چه صدامیزنه عشق بیا بیرون دیوانگی هم یه

 خنجر ور میداره همینطور رز رو با خنجرش می زنه

 تا عشق پیدا بشه یک دفعه عشق میگه:آخ

 چشممو کور کردی دیوانگی اشک میریزه به

 دست و پای عشق بهش میگه من چشم تو رو

 کور کردم تو هر کاری بگی من انجام میدم عشق

 فقط یک چیز از اون میخواد بهش میگه با من هم درد

 شو از اون وقت به بعددیوانگی هم درد

 عشق کور شدو بس     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 22:23  توسط •* *• رضیه •* *• | 
تویی سر آمد همه ی معشوقان عالم امکان

تنها تویی که

عــــشق ، عاشـــــــق ، معشـــوق را یکجا در خویش جمع کرده ای

نظیر تو کیست؟!!!ــــ هیچکس ....

نظیر تو نیست ـــــــــ هیچوقت ....
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 23:46  توسط •* *• رضیه •* *• | 

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….
***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 15:39  توسط •* *• رضیه •* *• | 

بـیـا ای آشــنـا دیـگـر کـه دلـتـنـگـم ز بـیـگـانـه

رهــا کـن روح بـیـتـابـم از ایــن دنـیـای دیـوانـه

نـمـانـده طاقتی جـانـا بـیـا دردم تـو درمـان کن

که دل از خـنـجـر یـاران شـده صـدبـاره ویرانه

فـنـا شـد عـمر بی حاصل بیا طرحی ز نو شاید

که عمری بر خطا رفتم به مسجد یا که میخانه

شـدم در مـکـتب و دیدم همه رسم دغل بازی

عطایش بـر لـقـا دادم چـنـین مـحـراب و پـیمانه 

هـمـه لـیـلای مجنون کش همه مجنون بی لیلا

بـمـان ای آشـنـا بـا مـن رهـایـم کـن ز بـیـگـانـه

نوشته امیر حسین مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 19:51  توسط •* *• رضیه •* *• | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام حضرت عشق
درود بر دوستان خوبم.....
به وبلاگ پرستوی آرزوها خوش امداید
وبلاگم تقدیم به همه کسانی که معنای چگونه زیستن را دریافته اند... تقديم به عشقها و آرزوها واميدها و انتظارها
به کساني که عذاب مي کشند
و از عذاب عشق لذت مي برند
تقديم به اشکهاي سوزان و خنده هاي ناپيدا
به فنا شده هاوتباه شده ها
و سرانجام تقديم به کساني که چون اقيانوس
ظاهري آرام و باطني شوريده دارند

نوشته های پیشین
مرداد 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع کد اهنگ مينوس

بهترين کدهاي موزيک و بهترين دانلودها در مينوس